![]() |
![]() |
|
| من مانده ام و ن گ ا ه ی که گم شده است ، گیج تر از همیشه... |
|
ببین من به پهلو می خوابم تو یه چاقو بردار و فرو کن تو شقیقه ام و دو سه دور بپیچون.بعد یه چکش بردار می خوام جمجمه ام رو خرد کنی. اما قبلش دلم می خواد هر چی خون توی قلبم هست بریزی،اصلا درش بیار و هزار تکه اش کن بعد دونه دونه تکه هاش رو بنداز توی دهنت و بجو و بعد تف کن تو دهنم تا بالا بیارمشون. چند روزه هر وقت بهت فکر می کنم همه ی بدنم می لرزه،فکم رو جدا کن از لرزیدنش متنفرم. با حنجره ام کاری نداشته باش شاید بالاخره بتونم جیغ بکشم. پوستم رو بکن بعد رو گوشتم اسید بپاش. چشمامو نگه دار واسه آخر کار دوست دارم همه چیزو ببینم،آخرش جوری مماس چاقو رو بکش روشون که خونش بپاشه رو صورتت؛ جون کندنم با یه متال اصیل کامل می شه.می تونی لاشه م رو زنده بسوزونی و با آتیشش سیگار دود کنی. نترس،هیچ کس یادش نیست من یه روز زنده بودم؛ تو هم یادت نیست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 6:19 توسط این |
|
|
یه روز این تهدیدت که کله ام رو می ذاری لب باغچه و می بُری عملی کن.از شنیدن صدای اره روی مهره های پشت گردنم لذت می برم . با خونی که از گردنم جاری می شه، روی صورتم نقش یه دلقک رو بکش. با کله ام هند بال بازی کن و کاری کن که مغزم متلاشی بشه. بعد
بده مامان اینا بخورن؛ بابا خوشحال می شه ، چون مغز گرونه.بگو دختر خاله ها بیان ،
حتما از دیدن دماغ عمل شده و موهای گلد شده ام خوشحال می شن.بذار هر چی خواستن
بگن، فقط اگه دایی درباره ی این که مراجع تقلید فتوا صادر کردن که نشخوار گوشت
مردار حرامه، همونجا خفه اش کن.ولی یادت باشه کله پاچه ام رو که می خورید حتما
فاتحه ای جهت شادی روحم قرائت کنید.به شخص خودت ماموریت می دم تمام خون ریخته شده
رو بلیسی ، اگه استفراغ هم بود لطفا خودت زحمتش رو بکش. بعد که همه ی گوشتهام رو خوردید با استخون هام یه بار دیگه
اسکلتم رو بچین و بعد یه دار درست کن و باهاش اسکلتم رو از گردن به سقف آویزون کن
.روی یه کاغذ با دست خط خودم نوشتم که "من خودم ، خودم را کشتم"،تو کشوی
میزم کنار کتاب درسی هام گذاشتم ، اون رو هم بذار زیر اسکلت دار زده ام. "می دانم همه ی آنان که مرا می شناسند ، از مرگم خوشحال
خواهند شد . چه آنها که از من بیزارند و چه اندک کسانی که دوستم می دارند." مفاتیح
المکافات ، جلد 17 ، صفحه ی 299 |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 8:14 توسط این |
|
|
من حالم خوبه،خیلی هم خوبه.می بینی که ؟ اصلا سرشار از کثافت
زندگی ام . مگه تا حالا بهت نگفته بودم چقدر مزه ی گه رو دوست دارم ؟ خب عزیزم
خودت باید می فهمیدی ! مگه یادت نمی آد گه زیادی که می خوردی هیچ چی بهت نمی گفتم ؟
اِ ؟ یادت نمی آد ؟ چه حیف ! لابد فراموشی گرفتی . البته انگار حافظه ات سه ماه یک
بار، یه کم بهبود پیدا می کنه . نه عزیزم ، من در زمینه ی جراحی حافظه ، تخصصی
ندارم ؛ دو سه بار روت امتحان کردم جواب نداده . ببخشید دیگه...خودت که بهتر می
دونی من چقدر بی عرضه ام . شعور من هم مثل حافظه ی تو قابل درمان نیست عزیزم ، تو
هم دو سه بار امتحان کردی جواب نداده .
آره ! می دونم منظوری نداشتی . مرسی که بدون خداحافظی رفتی !
البته که همه اش از روی عشق بوده ! می دونم عزیزم ! چند بار میگی ؟ می دونم که چقدر برای خودت
متاسفی که عاشق یه بچه ی احمق شدی ! آره عزیزم ، منم موافقم ؛ خیلی تاسف باره . اِاِ ! بازم بدون خداحافظی رفتی ؟ واای ی عزیزم ، نمی دونی
چقدر جلوی این ابراز عشقهات کم می آرم . ممنونم عزیزم ، خیلی ممنونم !! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 7:53 توسط این |
|
|
شرط می بندم پشت سرت را که نگاه کنی ، دل و
روده ی آویزانت را می بینی که روی زمین می کشد و از لگدمال شدنش ناله می کند.می
بینی؟خونی برای اهدا ندارد ، همه اش را قبل تر ها لخته کرده ای؛یادت می آید صبح که
بود چه خونی می ریخت و تو فقط نگاهش می کردی؟نه ، تو حتی نگاهش هم نمی کردی... حالا نگاهش کن ؛ در ازای همه ی این سالها
نگاهش کن .به خودش که نه ، به پس مانده اش نگاه کن ، به بوی تعفنش ، به مزه ی تلخش
، به چهره ی خشن اش ،به رویاهای سیاهش و به بغضی که در گلویش گیر کرده و می خواهد
خفه اش کند. تو چه می فهمی؟از آن موقع که چشمانت شب شده اند ، دیگر چیزی نمی بینی. تنه ات را از پا آویزان کرده ای ، به پیشانیت آگهی ترحیم منگنه کرده ای و روزی هزار بار ذکر "العجل یا موت"می گویی. برایت آرزوی هستی می کنم،آخر همیشه آرزوهایم برعکس برآورده می شوند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 8:49 توسط این |
|
|
وجودش گره خورده بود ، باز هم ،، یافتنت ،، گم شدن است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 19:55 توسط این |
|
|
پسرک آدمک چوبی می خواست،آدمک هیچ نبود...
پسرک آدمک چوبی می ساخت،آدمک روح نداشت... پسرک روح می ساخت،آدمک ساکت بود... پسرک عاشق بود،آدمک عاشق بود... آدمک تکراری شده بود، آدمک تکراری بود....آدمک عاشق بود ... آدمک ساکت بود... آدمک غم شده بود... باز هم ،، یافتنت ،، گم شدن است... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 8:1 توسط این |
|
|
باز هم ،، یافتنت ،، گم شدن است...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 0:0 توسط این |
|
|
این روزها سایه ی بید مجنونی وجودم را احاطه کرده است
سردم می شود آنقدر سرد که می سوزم و جزغاله می شوم جهنم است چشمهایم جذام گرفته اند و دهانم بوی تعفن غم می دهد احساسش می کردم ولی شنیدم که احساسم نمی کند و این بار تنهاییم را از دهان او می شنیدم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 9:4 توسط این |
|
|
در بین قبایل عرب همواره جنگ بود.اما مکه "زمین
حرام" بود و چهار ماه "رجب"و"ذی القعده"و"ذی
الحجه"و"محرم"،"زمان حرام "،یعنی در آن جنگ حرام بود.دو
قبیله که می جنگیدند وقتی وارد ماه حرام می شدند جنگ را موقتا تعطیل می کردند،اما
برای اینکه اعلام کنند در حال جنگند بر قبه ی فرمانده ی قبیله پرچم سرخی بر می
افراشتند تا دوستان و دشمنان،همه بدانند که"جنگ پایان نیافته است". آنها که به کربلا می روند می بینند که جنگ با پیروزی یزید
پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ سایه ی مرگ افکنده است.اما می بینیم که بر قبه ی
آرامگاه حسین پرچم سرخی در اهتزاز است. بگذارید این سالهای حرام بگذرد تا او بیاید و... ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 دی1386ساعت 5:3 توسط این |
|
همان تهران قاجاری ها فقط با ساختمان های قد کشیده و وزن کم کرده و کمر باریک! اینجا آپارتمانها پشت لبخند ملیحشان پر از خباثت تنهاییند و پر از نفرین گناه… هنوز هم تنهایم فقط گاهی دلم هبوط حضور او را فریاد می کشد و
سکون مردگیم با زلزله ی دلستانه لحظه ای می شکند... کاش می دانست اگر زلزله ی هبوطش در دلستانه نبود من نیست می
شدم نمی دانم چه می گویم؛ بیستون
بر سر راه است مباد از شیرین خبری
برده و غمگین دل فرهاد کنید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 10:59 توسط این |
|
|
"اختتامیه" دوست من باز که گشتانا گفت با من که ای یار دیرینا در درونت چیزی نهفته دیدانا چیز بس سیاه چرکینا که تا به حال ندیده بودینا یاد آن روز ها در ذهن من جوشیدا یاد قلب پر خروش جاویدا یاد صد هزار احساس خوبانا یاد حرفهای شادانا یادم افتاد که من بوده ام انسانا دوست من هم بود و هست انسانا آری ، او که آمد و دوست من را بدزدیدا او بود کلاغ تنها نااا (این اشعار به ظاهر بی معنی بر اساس یک داستان واقعی سروده(!) شده بودند) چه بگویم که حکایت هم چنان باقیست //راستی یه موضوع بی ربط...امروز تولدم بود!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 1:42 توسط این |
|
|
یک جفت چشم مشکی به صورتش زل زده بودند. احساس سرما سر تا پاش رو فرا گرفته بود، نوک انگشتش زق زق می کرد سرش رو جلو برد ، تا عمق چشمها فرو رفت ، چقدر غربیه بودند و چقدر ناامید. رعشه ی عمیقی تمام وجودش رو گرفت،دستش کم کم شل می شد،ولی نه،باید تمومش می کرد...خودش بود که باید تمومش می کرد،اینجا دیگه آخر خط بود،خطی که برای هر دوشون به پایان رسیده بود. حالا می خواست که اون بره،هردوشون میخواستند که اون بره،دیگه ازش بریده بود آره!همه چیز داشت تموم می شد دستش رو محکم کرد،چقدر درد داشت،به زور دستش رو بالا کشید...زیر لب زمزمه کرد : کلاغ... پر...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 مهر1386ساعت 5:24 توسط این |
|
|
تهران ، زندان اوین ، بند صفر/بی نهایت
نام : ناشناس.....................شهرت : کلاغ جرم : ورود ناخواسته.............مدت محکومیت : حبس ابد تهران ، زندان اوین ، انفرادی شماره صفر نام : ناشناس..................شهرت : کلاغ جرم : تنفس....................زمان انفرادی : ابد نگهبان ؟! من بیگناهم ...بی گناه...بی گناه! بی گناه؟؟ نگهبان ؟! من اعتراف می کنم...کی منو از این جهنم خلاص می کنید؟ نگهبان؟! نگهبان؟! نگهبان؟! نگهبان؟! . . . تهران ، زندان اوین ، انفرادی حتی بدون نگهبان! نام : ناشناس....................شهرت : کلاغ جرم : جنون......................مدت مجازات : بعد از ابدیت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 23:36 توسط این |
|
|
«یکی از دوستانم که در کار احضار ارواح است،می گفت:روحی با من تماس گرفت و بی مقدمه گفت: می سوزم.گفتم چرا؟ گفت: گناهی بزرگ کرده ام و عذاب می کشم. پرسیدم چگونه؟ گفت: از این عالم که در آنم،نمی توان با کلمات شما که از آن عالم شما است و عالم رنج ها و شادی ها و اشیاء و اوضاع شما سخن گفت. گفتم به گونه ای بگو که با همین کلمات این جهانی،رنج آن جهانی تو را اندکی احساس کنم.گفت: پوست کندن زنده ی گوسفند!
راست می گوید، راست.احساس می کنم که چه می کشد.می فهمم که چه می گوید. تو هم بکوش تا با همین کلمات که ابزار کار زندگی روزمره اند،عذاب مرا بفهمی: پوست کندن زنده ی گوسفند! می دانم که پس از آن، پوست دیگری بر من خواهد رویید. »* قار پی قار1)کم کم دارم در اثر کمبود نور به راشیتیسم روحی مبتقار می شوم پی قار2)در حال رسیدن به حقیقتی غیر قابل انقار هستم،اینکه همه عاقبت به یک مرغ مینا تبدیل می شویم... پی قار3)...کلاغ بد بخت باز هم به خانه اش نرسید... *هبوط در کویر استاد شریعتی! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 شهریور1386ساعت 6:19 توسط این |
|
|
بچه ها مرگ رو دوست دارن...وقتی یکیشون ملتمسانه دستشو به طرفم دراز کرد، اینو فهمیدم...
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید.ققققققققققق .داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید.اااااااااااااااااااااااا.قارقار من و حیرانی من گوش کنید شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟.رررررررررررررررررر.سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی روز گاری من و دل ساکن کویی بودیم.ققققققققققققق.ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته دیوانه رویی بودیم.اااااااااااااااااااااااااااااا.بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم ...رررررررررررر... * خلاصه دو ماهه شد ده برابر من،آخه نامرد کلاغ نبود که...جوجه شتر مرغ بود... *وحشی بافقی(شرمنده!!) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 13 شهریور1386ساعت 22:44 توسط این |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| پیوندها |
|
خون سرو ملانکولیک |
|
RSS
|